اشعار غدیر
باز از حب علي دلها منور ميشود ابر رحمت از ولايش سايه گستر ميشود
اين زمان در بزم، از يمن اين عيد غدير لطفي بي حد خدا شامل سراسر ميشود
اينك از فيض قدوم احمد و مولا علي بركهي خم پر ز عطر و مشك و عنبر ميشود
گفت رب العالمين بر مصطفي ختم رسل بعد تو مولا علي بر خلق رهبر ميشود
بانك اكملت لكم دين زد محمد در غدير گفت مردم مرتضي بر من برادر مي شود
داد آوا او كه اتممت عليكم نعمتي دين و نعمت كامل از الطاف داور ميشود
دست او بگرفت احمد داد بانكي آشكار اين علي بر من ولي و يار و ياور ميشود
مقتدا و رهنما حيدر بود از بعد من دين من را مرتضي حامي و سنگر ميشود
هيچ كس بر جانشيني نبي شايسته نيست اين چنين لطف و سعادت زان حيدر ميشود
لشكر عظماي دين بايد به خود نازد چرا؟ چون علي شير خدا سردار لشكر ميشود
بركهي خم پر ز مي شد عرشيان باده به دشت تا جدار ميكشان ساقي كوثر ميشود
پرچمي را كه محمد تاكنون در دست داشت زين سپس بر پا به دست اين دلاور ميشود
شور و شادي را نگر در شيعيان اينك ولي شادمان بيش از همه زهراي اطهر ميشود
هيچ داني اگر گل عطر و بو دارد ز چيست؟ از ولاي مرتضي گلها معطر ميشود
هر كه دارد مهر او در دل بگردد رستگار هر كه در دل نيست مهرش هار و مضطر ميشود
گر كه خوبان دو عالم گرد هم آيند جمع جمع خوبان را علي سالار و سرور ميشود
هر كه باشد احمدي و حيدري و فاطمي سربلند و مفتخر راهي به محشر ميشود
هاتفي داده ندا بر «مقتدا» از مرحمت شعر تو با مهر مولا ثبت دفتر ميشود
(ابوالفضل مقتدايي خوراسگاني)
بريز اي ساقي مستان به كامم شرابي از خم وحدت دمادم
كه بر زنجير گيسويت اسيرم خراب بادهي خم غديرم
غدير عيد خداوند قدير است كه تنها عيد حق عيد غدير است
غدير آن عيد اكملت لكم دين كه دين هرگز نباشد بي علي دين
كه ما انزل اليك اصل رسالت رسالت نيست هرگز بي ولايت
و كل شيء احصيناه فيه بود از جمله آيات صريحه
و شخص آن امامي كه مبين است فقط حيدر اميرالمؤمنين است
علي سر خداي لايزال است به يكتاي حق او بي مثال است
ز سر تا پا خدا در او نمايان به وصفش لا هو الا هوست عنوان
به صديقيش آيد به جلوت به فاروقيّتش رفتن به خلوت
وجودش لابه قيد و لابه شرط است علي هر چه بگويد عين حق است
نباشد تا علي حرفي ز حق نيست بگو معناي حق غير از علي چيست؟
به برهان خداوندي جواب است كه او من عنده ام الكتاب است
**** و علت غائي اشياء همه هستي ز هست اوست برپا
بساط ارض از سبط يد اوست به پا مشحر از آن قامت دلجوست
به جز وجهش همه اشياست هالك به جز او بر دو عالم كيست مالك
كن امر علي عين يكون است علي امرش ميان كاف و نون است
ره راه است ابروي كج تو كه جلل اللهست گيسوي كج تو
قضا محكوم فرمان تو باشد قدر تابع خواهان تو باشد
ز عقل ناقص ما برتر است او كه گفته مثل ما هم بشر است او
بشر اما بود وجه خداوند ندارد مثل حق هرگز همانند
وجهالهيش عبد خدا است خداي يخدا سرتا پا است
زبان قاصر بود از مدحت او كجا ما و كجا او صحبت او
منم «مجنون» مسلمان عزيزم نباشد جز علي شاه و اميرم
(سيد احسان طباطبايي)
اين روايت از محمد مصطفي گفت ميرفتم به عرش كبريا
همره من جبريل امين اوج بگرفتيم از روي زمين
در مسري وصل خلاق جهان كارواني چون قطار از اشتران
برود بر پشت تمام اشتران بارهايي بس فراوان و گران
من توقف كردم آنها بگذرند هم بدانم تا چه باري ميبرند
گفت جبريل اي محمد تو نايست چون كه اين محموله را پايانه نيست
گفتمش جبريل اين محموله چيست اين همه بار گران از بهر كيست
گفت اين باشد كتبهاي جلي اين كتابها بود مدح علي
كاتبان اين كتبهاي ثواب بيعدد باشند و بي حد و حساب
پس مقام حضرت مولا نگر كن زنامش خويش را مفتخر
گفتم اين را تا بداني كيست او غير از او و آل او كس را مجو
جان من قربان اين مولا شود چون كه دل از خلق عالم ميبرد
(مجيد عابديني ويات حضرت رسول از كتاب اثين پارسايي)
ما را كه نداريم خبر از حسنات افتاده ترينيم ز كسب درجات
گفتند به ما هميشه بخشش بكنيد انقدر گرفتيم كه كم شد بركات
از سيرت مولا به جويي درما نيست يك جرعه نخورديم از آن آب حيات
مولا همه بود و ما به پشتش همه هيچ شاهي كه كرم نمود هنگام صلاه
بخشنده تريني كه به هنگام ركوع بر سائل بينوا ببخشيد زكات
در خود كه دم از ولايت و عشق زنيم بايد كه بپروريم اينگونه صفات
از جانب حق ولي امر است علي فرموده خداوند علي بالذات
هر كس ز محبت علي لبريز است يا رب تو بر او سخت نفرماي ممات
هر لحظه به هر حال كه هستي بفرست بر احمد و برعلي وآلش صلوات
(مجيد عابديني)
روز تابستاني بسيار داغ در بيابان تهي از باغ و راغ
در ره برگشت حج آخرين جبرئيل آمد ز رب العالمين
پيك حق آورد امري بس گران گفت احد را بگو به همرهان
گفت بلغ آنچه را آموختي اي كه غير از حرف حق لب دوختي
هر چه كردي تو سراسر پند بود حق ز تو در هر زمان خرسند بود
پس رسالت را چنين بنما تمام از لسان ما تو را صدها سلام
ز امر حق حضرت ز رفتن باز ماند همرهان را در حضور خويش خواند
منبري از زين اشتر ساختند جان عالم را بر آن افراختند
سيل جمعيت سراپا منتظر تا چه ميخواهد كند خير البشر
گوئيا مطلب مهم و واجب است چون كه رأي مقتدا و صاحب است
گفت حضرت با اميرالمؤمنين نزد من آي اي به عالم بي قرين
ناگهان ختم رسل فرياد كرد خطبهاي پر محتوا ايراد كرد
كرد مدح حضرت معبود را خالق هر بود و هر موجود را
هر كه را او گم نمايد راه نيست هر كه را او ره نمايد چاه نيست
ميكنم بر او توكل هر زمان از خدا خواهم ز شيطان الأمان
پس ز قرآن و ز عترت ياد كرد حضرت حق را ز خود دلشاد كرد
بعد از آن حرف خدا را رو نمود جمله من كنت مولا را سرود
گفت اي مردم به گوش جان كنيد پس مبادا اين سخن پنهان كنيد
هر كسي را كه منم مولا و دوست پس پسر عمم علي مولاي اوست
ياورش را حضرت حق يار باد دشمن او بارالها خوار باد
در همين جا پيك حق گفتا نويد آيه اليوم اكملتم رسيد
گفت دين را پس تو كامل ساختي پرچم حق را نكو افراختي
سيل جمعيت به نزديك آمدند نزد مولا بهر تبريك آمدند
پس اگر ما پيرو پيغمبريم بعد از آن دلبستگان حيدريم
از غدير اين نكته بنشيند به دل ما جدائيم از حريم آب و گل
ما ز بالائيم و بر بالا ريوم چون به ره اندر پي مولا رويم
مجيد عابديني متن از كتاب الغدير